بعد از مدتها وبلاگ را باز کردم: آخرين نوشته مال خودم بود؛ خبر فوت پدر بهزاد. کمی بالا و پايين رفتم. متن حامد را هم شايد برای بار دهم خواندم. نگاهم افتاد به آن نوشته کنار صفحه: «اينجا مال ماست» و بعد هم لينک به وبلاگهای بچه‌ها. دلم گرفت. ياد آن روزهای اول راه انداختن عصا افتادم؛ چقدر خوشم آمده بود از اين ايده قشنگ آميرزا و چقدر خوشحال بودم که می‌توانستم يه نوشتن دسته جمعی را هم تجربه کنم. اما متاسفانه اقدام يک «ديوانه» و يک سلسله سوءتفاهم متوالی همه چيز را به هم ريخت ...

 

حدود يک ماه و نيم پيش، يک ديوانه سنگی را توی چاه انداخت و هدفش اين بود که با همه تلاش ما، سنگ همانجا ته چاه بماند. و حالا متاسفانه سنگ همانجا ته چاه مانده و ما (همان صدنفر آدم عاقل کذا) حتی يادمان رفته که سنگی هم ته چاه هست! قبول دارم که مشکلات درس و زندگی و اينجور چيزهای روزمره مزخرف يقه همه‌مان را گرفته؛ می‌دانم که وبلاگهای خودمان را هم به زور هفته‌ای يکبار به روز می‌کنيم؛ می‌دانم که اصلاْ آن شور و حال يکسال پيش را هيچکدام‌مان نداريم؛ اما نگذاريد که آن ديوانه کذا به هدفش برسد. اجازه ندهيد عصا تعطيل شود؛ شده با يک سلام و عليم درست و حسابی، تبريک تولد يک دوست اهل عصا يا حتی گذاشتن آخرين مطلب وبلاگ توی اينجا، عصا را سرپا نگهداريد. پرچمی را که به زمين افتاده، هرطور شده بايد سرپا کرد و سرپا نگهش داشت ...

 

هرکدام از دوستان علم و صنعتی که مايلند بنويسند، می‌توانند از آنجايی که اينجا فعلاْ صاحب ندارد به من ميل بزنند تا پسورد را بگويم. منتظرم ...

 

maisamzp@yahoo.com

 

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢


تسليت

 

باخبر شديم که متاسفانه پدر «بهزاد شريف» يکی از دوستان خوب دانشگاه و نويسنده وبلاگ عشق و سنگ فوت کرده‌اند. به اين دوست عزيز تسليت می‌گوييم.

 

مراسم شب هفت: پنجشنبه ۲۷ شهريور ماه - مسجدالرضا (خيابان آپادانا - ميدان نيلوفر ) ساعت ۱۵:۴۵ تا ۱۷:۱۵ 

 

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢


 

 

ميلاد حضرت علی(ع) را به همه دوستان تبريک عرض می‌کنم.

 

 

دو خبر کوتاه، مشکوک و تاييد نشده!

 

۱. دکتر شهرتاش (رياست محترم دانشگاه علم و صنعت) در همراهی با دکتر معين استعفا کرده است.

 

۲. دکتر قاهری (رئيس دانشکده عمران دانشگاه) برای اينکه بطور همزمان مقابل دانشگاه و دانشجويان قرار نگيرد، استعفا داده است.

 

 

کسی از شما خبر دقيقتر و موثق تری نداره؟

 

 

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢


ديفال کوتاه

بابا دم همتون گرم. ما اوومديم به امير گفتيم آقا اين پسورد وبلاگ رو بده به ما، منم بنويسم. ولی از بخت بد ما وبلاگ خراب بود و هيچ کس هم نمی خواست درستش کنه! ولی خوب ما اينيم ديگه  قربون همتون بره (کيشو ديگه نمی دونم)

 

آقا احسان

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢


آی نفس کش

از اونجايی که طی جريانات اخير سيامک فارسی در تمامی دعواها نقش مهمی رو ايفا ميکرد.اينجانب(همون سيامک فارسی)بدين وسيله کليه مطالب گفته شده دربارهء خودم رو تکذيب،تخريب،تعديل.....و همچنين محکوم،معدوم(اگه بتونم)،مسمومو.....کرده و از همين جا اعلام ميدارم که به هيچ وجه من الوجوه اصولآ تا حالا کلماتی از قبيل«...»يا«...»به گوشم هم نخورده.و در پايان اعلام ميدارم که هر کی اينجا ننويسه با حاجيش طرفه!!!(حامد!اين تن بميره،بعد از خوندن اين مطلب متحول شو و تصميمتو مبنی بر رفع مزاحمت از اين وبلاگ معظم عوض کن.ميدونی!يه سری بچه بی جنبه تو عمران هست که اگه تو بعد از خوندن اين متن تصميمتو عوض نکنی حسابی بل گرفته و در موارد بعدی که بندهء حقير احساسات کدخدا منشانم گل کنه حسابی حالمو ميکنن تو قالب بتن(از نوع فولادی)خلاصه که اگه تصميمتو عوض نکنی يه دست رنگ قهوه ای زدی به هيکل چاکرتو رفتی)

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢


۲۵ دقيقه به رفتن



چوبه ی دار برپا می کنند، بیرون سلولم
25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود
24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست
23 دقیقه مانده است.

هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم.
22 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها
آه .... فقط 21 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

به شهردار تلفن می کنم، رفته است نهار بخورد
20 دقیقه دیگر وقت دارم.

کلانتر می گوید : «پسر می خواهم مردنت را ببینم.»
19 دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشمهایش تف می کنم.
18 دقیقه وقت دارم.

رئیس زندان را صدا می کنم، تا بیاید و به حرفهایم گوش دهد.
17 دقیقه باقیست.

می گوید: «یک هفته، نه سه هفته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط 16 دقیقه وقت داری»

وکیلم می گوید متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم.
م م م م 15 دقیقه ی دیگر مانده است.

اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
14 دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی میآید تا روحم را نجات دهد.
در این 13 دقیقه باقی مانده.

چوبه ی دار را آزمایش می کنند. پشتم می لرزد.
11 دقیقه وقت دارم.

چوبه ی دار عالیست و کارش حرف ندارد.
10 دقیقه وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند ... آزادم کنند
در این 9 دقیقه ای که باقی مانده.

اما اینکه فیلم سینمایی نیست، بلکه.... ، خوب به جهنم
8 دقیقه وقت دارم.

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.
7 دقیقه وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد وگرنه پاهایم میشکنند.
6 دقیقه دیگر وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار.....
5 دقیقه ی دیگر باقی است.

یالا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
4 دقیقه دیگر وقت دارم.

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.
3 دقیقه دیگر باقی مانده است.

مردن، مردن انسان، براستی نکبت بار است.
2 دقیقه دیگر وقت دارم.

صدای کرکس ها را می شنوم..... صدای کلاغ ها را می شنوم.
یک دقیقه دیگر مانده است.

و حالا تاب می خودم و می ی ی ر ر رو م م م ...

 

عضو جديد: احسان

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢


پيشنهاد

پيشنهاد می‌کنم هيچکس يک هفته چيزی اينجا ننويسه و بعد از اين مدت هم تمام مطالبی که درباره کار کثيف اين بنده خدا نوشته شده، پاک بشه. شايد اوضاع به حالت اول برگشت.

 

ميثم

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢


........شايد آخرين بار......

 

به خودم قول داده بودم ديگه اينجا ننويسم.....چراشو اصلاً نمی دونم......اينم احتمالاً آخرين چيزی باشه که اينجا می نويسم.....نه بهم بر خورده نه هيچی......ولی بذارين قبلش چند تا چيزو بگم......

 اول راجع به اينکه اينجا چه اتفاقی افتاد.....چون حال توضيح دوباره ندارم......پيامی که واسه آقا ميثم تو گاهنامه گذاشتمو می نويسم يه بار:

 << ميثم ديگه نمی خواستم حرفی بزنم ...نه اينجا نه تو وبلاگ عصا.....ولی امروز يکی از بچه ها گفت که تو فکر کردی منظور من ( و متعاقباً امير) عکسايی بوده که سيامک گذاشته بود....واقعاً برات متاسفم پسر....دفعه اولی نيست که دچار توهمات زود گذر مي شی....دفعه اولی نيست که نديده راجع به چيزی حرف ميزنی(متن وبلاگ من که بدون خوندنش انگ سياسی بودن زدی يکی ديگه از مثالاش بود)پس برای اينکه ديگه زيادی فکری نکنی برات ميگم که.....اون روز که شماها نصفه شب اومدين ديدين....حدود ساعت ۱۰ کسی اونجا پيامی گذاشته بود.....يه پيام بدون نام.....با چند تا عکس که لينک داده شده بود به يک سری عکس در مورد سکس.....آقای محترم اين نوشته ای بوده که پاک شده نه نوشته سيامک.....اگر يکم بهتر نگاه می کردين شايد همون موقع نوشته سيامک ر و ميديدن....در ضمن اون روز اون نوشته رو اولين نفر کاوه ديده بود(citizenkaveh) که تنها کامنتی که گذاشته بود همين بود...:احمق.......بعد اينکه امير ديد تصميم گرفت که پسوورد رو عوض کنه چون مطمئناً کسی که اون نوشته رو نوشته بود....از بچه هايی که ميشناختيم نبوده......به هر حال ديگه برام مهم نيست....هر چی خواستی گفتی...(تيتيش و.....) ناراحت نشدم....فقط دلم گرفت......من فقط خواستم جو اون وبلاگ با همچين چيزی به هم نخوره......کاش يکم چشمامونو بيشتر باز می کرديم............>>

 اينو روشن کنم ......که نخير آقای ميثم جز امير و کاوه کس ديگه ای نمی دونه اينجا چی گذاشته بودن......

 آقا کی با نوشته سيامک مشکل داشت؟ من که هيچ اشکالی هم تو نوشتش نمی بينم.....اگه چشماتو وا کنی می بينی که نوشته سيامک هيچ وقت پاک نشده.....اگر هم می خوای انگ اينو به می بزنی که من اول پاک کردم بعد گذاشتم و دارم چرت وپرت  ميکنم.....خدمتتون عرض کنم که نه آقا اين قدر تو کامپيوتر وارد نيستم که بتونم بعد از اين نوشته ها بيارمش دوباره بذارم همون جايی که بوده با همون تاريخ و با همون ساعت.....

 پس اينو بدونين که فکر نمی کنم جز سه نفر کسی اون نوشته رو خونده باشه.....

 حرف ديگم با پيمانه.....پيمان عزيز فکر نمی کنم عوض کردن password به اندازه اون نوشته بی احترامی بوده باشه......به نظر بنده امير بهترين کار و کرد ......اگر شما ناراحت شدی من از شما معذرت می خوام....

 آقا ما با کسی نه قهر کرديم....نه مهمه برام اين چيزا.....فقط دوست داشتم اين قدر بعضيا هيچی رو ندونسته نمی گفتن.......همونايی که تو پيام قبلی ادعای اينو کردن که تو اين دانشگاه ياد گرفتن زود قضاوت نکنن.....

 اون نوشته ها رو مطمئناً کسی از بچه هايی که ما می شناختيم نذاشته......اين  نوشته و محتويات عکسا که فکر می کنم بزرگترين توهين به اين وبلاگ و کسايی که می خوندنش بود فکر نمی کنم توسط هيچ کدوم از وبلاگ نويسای علم وصنعتی نوشته شده باشه.....واسه همين امير خواهش کرد که همين طوری پسوورد رو ندين......

 آقا مهم نيست ....ما عادت داريم به اين حرفا پشت سرمون......ديگه همين.....اميدوارم فهميده باشين که شايد چه اتفاقی افتاده.......

 چيز ديگه ای برای گفتن ندارم..... ببخشيد ديگه.....روز همه بخير.....

 حامد.....

 

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢


سه درسی که من از دانشگاه آموختم ....

 

(۱)

 

سال اولی بود که به دانشگاه آمده بودم؛ با همان فضای نامانوس دبيرستان علامه حلی و با همان آرمانها و ويژگی‌هايی که ۷ سال «زندگی کردن» در چنين محيطی به من آموخته بود. در دانشگاه که راه می‌رفتم، کارم شده بود چشم گرداندن برای ديدن چهره‌های آشنا و يا حتی ديدن نشانه‌هايی از رفتار آشنا. طبيعی بود که در آن غربت عظيم و در آن دورافتادگی از بقيه هم‌ريشه‌ها، خيلی چيزها به ذهنم بی‌معنی و مضحک بيايد. «وجود» (و نه حتی حضور) خيلی از آدمها در دانشگاه برايم غيرقابل تحمل بود و نمی‌فهميدم چرا بايد من با فلان آدم پشت يک ميز بنشينم. برای من آن روزها چنين اتفاقی بزرگترين مجازات الهی بود.

برای همين هم آدمها برايم به دو دسته کلی تقسيم می‌شدند: سفيدها آدمهايی بودند با تفکرات آشنايی که ۷ سال تربيت خاص علامه حلی ملکه ذهنم کرده بود و سياه‌ها هم آدمهايی بودند که خارج از اين دسته قرار می‌گرفتند؛ آدمهايی که بخاطر اين قرنطينه طولانی مدت، از وجود آنها هم بی‌خبر بودم.

اما بتدريج، کارهايی از خودم سرزد (فکرهايی که کردم، حرفهايی که زدم و رفتاری که در مواقع بحرانی از خودم بروز دادم) و کارهايی از ديگران ديدم (فکرهايی که می‌کردند - و گاهی عجب فکرهای پخته‌ای بود - ، حرفهايی که می‌زدند - و زبان ساده شان گاهی چقدر از زبان پرکنايه و پيچيده ما موثرتر عمل می‌کرد - ، و رفتار مواقع بحرانی‌شان - که بخاطر آشنايی بيشتر شان با اجتماع بسيار پخته تر بود - ) باعث شد کمی در طرز فکرم نسبت به بقيه تجديدنظر کنم.

باعث شد فکر کنم ممکن است غير از ما خدايان ديگری هم در دنيا وجود داشته باشند و ممکن است کارهای ساده‌ای انجام دهند که - به ساده ترين زبان ممکن - ما از انجام دادن آنها عاجزيم. شکستن باور من در آن روزها، بسيار سخت بود. ولی باعث شد اولين و مهمترين درسم از دانشگاه را - هرچند خيلی دير - بياموزم:

 

قضاوت نکن!

 

ادامه دارد ...

 

 

 

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢


 

سلام

پيامهای ميثم را در مورد نوشته خودم و حامد خوندم . نميدونم . احساس کردم بايد جواب بدم ولی چيز خاصی برای گفتن ندارم . من شايد دارم طبق اخلاقياتی که باهاشون بزرگ شدم عمل ميکنم ولی  اصلا حس بدی ندارم . مطمئنم که درست فکر ميکنم . اينجا را برای هدف ديگه ای باز کردم و قصدم چيزيه که فکر ميکردم با مرور زمان بهش نزديک ميشيم . من چنين مواردی را نميتونم قبول کنم و چون اينجا يه خورده با اسم من آميخته شده به خودم حق ميدم که نگذارم چيزهايی که با اخلاق من نميخونند با اسم من همراه بشن . الحمدلله اينجا هنوز اونقدرها همه گير نشده و کسی نميشناسدش برای همين اگر ميثم ( که باور کنيد برای من عزيزه ) فکر ميکنه اين رفتار خلافه و درست نيست بهش حق ميدهم که يک وبلاگ ديگه را راه بيندازه وباور کنيد اينقدر ضعيف شدم که طاقت ندارم اختلاف بين دوستانم را ببينم از حامد و ميثم هم خواهش ميکنم بيشتر فکر کنند .خسته هستم شما خسته ترم نکنيد .ممنونم. 

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢


چی می خواستيم.......چی شد..........

............................
اصلاً نمی دونم چی بگم............
از کاری که می خواستيم با شوق شروع کنيم......از کاری که امير شروع کرد.........می دونين فکر می کردم شايد يه جوری قراره به هم نزديک بشيم........
نوشته زير مال اميره.....حدود ساعت ۱۰ کسی اينجا يه نوشته گذاشته بود......چند تا عکس......
نمی دونم چه جوری اين قدر راحت اين password گشته بين همه.......مگه نمی خواستيم اينجا حرف بزنيم؟......
مگه قرار نشد بخوايم يه کاری کنيم......مگه قرار نشد حتی اگه فقط درد دل باشه و مهم نباشه .....بيايم حرف بزنيم.....
می دونين خيلی راحت می شه شوق آدمو کشت.......
وقتی اينجا يه پيام می ديدم....می گفتم خوبه هنوز چند نفر.............
بی خيال.......بچه ها تو رو خدا اگه هنوز پايه ادامه راهين.....بياين جلو.....وگرنه خواهش می کنم ازتون......اگه فکر می کنين بی خوديه بی خيال.......
اميد وارم اين چند روزه اين وبلاگ هم از اين شکل در آد......شايد با يه قالب خوب...........
پس خواهش می کنم....همين.........


حامد........

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢


با کمال تاسف

با کمال تاسف بخاطر بی جنبه بودن بعضی از دوستان ( ببخشيد که از اين عبارت استفاده کردم که جزو ادبيات هميشگی من هم نيست ! ولی اين يعنی تمام خشم من ) مجبورم کلمه عبور را حذف کنم . اگر کسی کلمه عبور را ميخواهد ميتواند آنرا مستقيما از خود من بگيرد . خواهش ميکنم بدون هماهنگی با من کلمه عبور را به شخص ديگه ای تحويل ندهيد . در غير اينصورت يا وبلاگ را حذف می کنم و يا با هماهنگی مسولين يک پکت رديابی ميگذارم که آی پی را چک کنه . دوست ندارم ببينم باز هم از پيام ها اينجا داريم . با عرض پوزش از همه

آميرزا

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢


چند خبر و تحليل کوتاه از دانشگاه

 

۱.  قسمتهای زيادی از دانشگاه را کنده‌اند برای کارگذاشتن فيبرنوری (يا به قول آن کارگری که از او پرسيديم: سيم شيشه‌ای!). به سلامتی نسيم تکنولوژی در عصا هم وزيدن کرفته و شايد سرعت خطهای اينترنت دانشگاه تا حد ۲۰ کيلوبايت در ثانيه بالا برود! اين خبر را دادم برای اينکه اگر صبح شنبه وارد دانشگاه شديد، يکوقت فکر نکنيد دانشگاه باز هم شلوغ شده و مثلاْ دانشجويان عزيز اين بار کف دانشگاه را به نشانه اعتراض کنده‌اند! خلاصه اينکه محيط بدجوری عمرانی شده و ما عمرانيها، توی دانشگاه همينطور راه می‌رويم و کيف می‌کنيم از اين همه خاک و سيمان و بلوک!!!

 

۲. در دانشکده‌ها روش امتحان دادن اينطور است که کسانی که به هرنحو جزو افرادی نيستند که در ليست آموزش اسمشان برای امتحان آمده است، بايد طی يک نامه بگويند چرا امتحان نداده‌اند تا کميته منتخبی از دانشکده به وضعيتشان رسيدگی کند. با اين حساب، تحت هيچ شرايطی نبايد اجازه داد کسی را از سر جلسه امتحان بلند کنند و اگر کسی اجازه چنين کاری را بدهد، به نوعی خودکشی کرده و راه دفاع و حل مشکل را برای بقيه (مثلاْ شورای صنفی) بسته‌ است. قضيه را پيچيده تر از اين نبايد کرد. در ضمن هيچکس حق ندارد مانع امتحان دادن دانشجو در سر جلسه شود (حتی در شرايط عادی) و تمام مقررات آموزشی دانشگاه مربوط به بعد از امتحان و وابسته به ليست امضا شده است.

 

۳.  در دانشکده‌ها کماکان بسته است و عبور و مرور به سختی انجام می‌شود. سلف دانشگاه با وجودی که قرار است بيشتر دانشجويان شهرستانی در خوابگاه حاضر باشند، تازه از شنبه کارش را شروع می‌کند. سالن مخزن کتابخانه مرکزی و کتابخانه عمده دانشکده‌ها هنوز بسته‌اند و هيچکس جوابگو نيست. بساط فروش چای و ... که قبل از اين در کتابخانه مرکزی در ايام امتحانات به راه بود، هنوز راه نيفتاده و درس خوانان عزيز گرسنه برای تهيه يک چيز خوردنی بايد تا چهارراه خاور قدم رنجه بفرمايند.

واقعاْ دانشگاه فکر می‌کند با اين کارها ما تحت فشار قرار می‌گيريم و خوب امتحان نمی‌دهيم؟

 

۴.  جلسه شورای مرکزی سازمان علمی پژوهشی دانشجويان عمران سراسر کشور (قديمی ترين تشکل از اين دست در کل رشته‌های فنی در سطح کشور) روز چهارشنبه در سالن شهيد صرفی دانشکده صنايع برگزار شد.

 

ميثم

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢


چه اهميتی داره؟........

 آقا هيچی نمی گم......فقط خبر رو می نويسم......نمی خوام بعضيا که هر نوشته رو سياسی می  دونن بيان بگن آقا سياسی ننويس.....

 

مهدي پوررحيم نجف آبادي عضو شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشگاه علم وصنعت به 2 سال حبس تعزيري محکوم شد

مهدي پوررحيم نجف آبادي عضو شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشگاه علم وصنعت كه در جريانات آذر ماه سال گذشته دستگير شده بودتوسط شعبه 26 دادگاه انقلاب به 2 سال حبس تعزيري محوم شد.

مهدي پوررحيم نجف آبادي عضو شوراي مركزي انجمن اسلامي دانشگاه علم وصنعت كه در جريانات آذر ماه سال گذشته در 18/9/81 توسط اطلاعات ناجا بازداشت شد.او پس از گذراندن 9 روز انفرادي در بند 240و5 روز در بند 209 با قرار وثييقه 30 ميليون توماني آزاد شد. قاضي شعبه 26 دادگاه انقلاب (حداد)او را با توجه به ماده 610 قانون مجازات اسلامي به 2 سال حبس تعزيري محكوم كرده است. او 20روز مهلت دارد تا تقاضاي تجديد نظر نمايد

آره بابا چه اهميتی داره..... يه غلطی کرده ديگه..... يه شکری خورده ديگه.....

نمی دونم چند تاتون ميشناسينش.....نمی دونم چندتاتون ازش بدتون مياد.....

نه بابا من خودم خوب نميشناسمش......شايد فقط چند بار ديدمش.....

ببين به خدا اينا مهم نيست......می دونم الان باز يکی مياد نخونده ميگه آقا سياسی ننويس..... عمر نوشته های سياسی کمه..... ببين ديگه قسم نمی خورم که اينا سياسيه يا نه.....

خواستم بدونين..... ديگه هيچی......

چه اهميتی داره؟..... اينم يکی ديگه......

چند نفر براشون مهمه که اينجا چی می گذره.....؟ چند نفر کمک می خوان.....

هنوز از مرگ محبوبه خيلی نگذشته..... مهرانه هم شايد همين روزا.....

اينام سياسين نه؟.............. باشه بابا بسه ديگه.....

چه اهميتی داره......؟

يکی می گفت.......کسی چه می داند چه بر سر آدم می آيد.....آدم چيه؟ يکی به ما بگه......

حامد

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢


توضيح

اين عکسارو من گذاشتم(همون که بايد حدس بزنيد کيه)درضمن آقای گاهنامه اگر يکم از اون سواتتون استفادهء بهينه بکنيد متوجه ميشيد که اين عکسها به جنگ مربوط ميشه نه کودک آزاری

...............................................................................................................

امان از اين پرشين کلنگ.دفعهء اول متن بالا نيومد.دوباره نوشتم.حامد جان!عسبانی شدنت منو ياد استاد ايوبی انداخت(آقا جان.......)من سيامکم

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢


««ج»»««ن»»««گ»»

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢


 

سلام دوستان

 

 بزرگداشت لوييس بونويل يادتان نرود، ۳ و ۴ و ۵ شهريور ، از ساعت ۱۵ الي ۲۱ ، خانه هنرمندان ....

لطفا لينك وبلاگ بزرگداشت را تا از همين الآن تا ۶ شهريور در وبلاگتان بگذاريد.http://luisbunuel.persianblog.ir

 

امضا : همشهری كاوه

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢


يوووووووهاهاها

يکی از بزرگان اهل عصا طی يک عمل کاملآ نابخردانه رمز اين خرابشده بعد از اين رو داد به من.اصولآ من انسان چندان کنترل شده ای نيستم پس منتظر باشيد.(اگه گفتين من کيم)

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢


 

 

بجای اينکه آخرين مطلب وبلاگم رو اينجا بگذارم (همونطور که آميرزا دستور داد) بهش لينک ميدم. ببخشيد که طولانيه.

 

« بيانيه ای برای رنسانس تمام سيب زمينی های جهان »

 

قسمت اول: نسل آخر

قسمت دوم: سه قطره خون

قسمت سوم: افسانه سيب زمينی

 

ميثم

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢


 

ادوارد يه كم اخلاقيات بهت ياد ميدم . تو توي خيابون يه چمدان پر از پول پيدا ميكني، اونورا كسي نيست، كسي هم تو رو نديده، حالا اون رو چيكار ميكني؟

الف- برميداري براي خودت

ب- چند تا هديه براي دوستا و كسايي كه دوستشون داري ميخري

ج- ميدي به فقرا

د- ميدي به پليس

جواب بده ادوارد

....

....

- خوب ادوارد، ما منتظر جوابيم

- ميدم به اون كسي كه دوستش دارم

- اوووه نه ادوارد ، همه ميدنن كه كيف رو بايد بدي به پليس ....

امضا : همشهری كاوه

  
نویسنده : IUST Student ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢